ایران را نباید فقط روی نقشه جستوجو کرد. اگر قرار باشد ایران را فقط با خطی که امروز روی نقشه سیاسی کشیده شده تعریف کنیم، بخش بزرگی از واقعیت تاریخی و فرهنگی این سرزمین را ندیدهایم. ایران در طول تاریخ بارها بزرگ و کوچک شده، مرزهایش جابهجا شده و حکومتهای مختلف بر بخشهایی از آن فرمان راندهاند؛ اما در میان همه این تغییرات، چیزی ماندگارتر از مرزهای سیاسی وجود داشته است: فرهنگ.
«ایران سیاسی» را نباید با «ایران فرهنگی» یکی دانست. ایران سیاسی در دورههای مختلف قلمروهای متفاوتی داشته است، اما ایران فرهنگی بسیار فراتر از مرزهای سیاسی حرکت کرده و زبان فارسی، ادبیات، تاریخنگاری، آیینها و اندیشه ایرانی را تا بخشهایی از آسیای مرکزی، افغانستان، قفقاز، هند، چین، آسیای صغیر و بالکان رسانده است.
این تفکیک فقط یک بحث تاریخی و دانشگاهی نیست. اتفاقاً میتواند برای امروز ایران معنای بسیار مهمی داشته باشد.
در شرایطی که گردشگری خارجی ایران با دشواریهای جدی مواجه است و تعداد گردشگران خارجی در مقایسه با ظرفیتهای تاریخی و فرهنگی کشور پایین است، شاید بد نباشد یک بار دیگر از خود بپرسیم «گردشگر خارجی» دقیقاً چه کسی است؟ آیا فقط باید چشم به گردشگری از اروپا، شرق آسیا یا دیگر نقاط جهان داشته باشیم؟ آیا در پیرامون ایران، میلیونها انسان زندگی نمیکنند که بخشی از حافظه تاریخی و فرهنگی آنان با جهان ایرانی پیوند خورده است؟این پرسش میتواند نقطه آغاز یک سیاست تازه گردشگری باشد.
ایران فرهنگی؛ مقصد تازه گردشگری تمدنی
ایران میتواند برای مردم افغانستان، تاجیکستان، آسیای مرکزی، قفقاز و بخشهایی از شبهقاره و حتی فراتر از آن، فقط یک کشور همسایه یا یک مقصد توریستی نباشد؛ میتواند مقصدی برای بازشناسی یک میراث مشترک باشد. کسی که از دوشنبه یا سمرقند به ایران میآید، ممکن است بیش از آنکه صرفاً به دنبال دیدن یک بنای تاریخی باشد، بخواهد سرچشمه بخشی از ادبیات، زبان و حافظه تمدنی خود را ببیند. کسی که از قفقاز میآید، ممکن است در معماری، موسیقی، ادبیات یا آیینهای ایران، نشانههایی از تاریخی مشترک پیدا کند.
این همان جایی است که مفهوم «گردشگری فرهنگی» میتواند یک پله جلوتر برود و به «گردشگری تمدنی» تبدیل شود.
فارسی در دورههایی زبان دیوانی، علمی و ادبی بخش بزرگی از جهان پیرامون ایران بوده است. در آسیای مرکزی، عثمانی، هند و حتی چین، آثار تاریخی و ادبی بسیاری به فارسی نوشته شده است. البته این به معنای فارسیزبان بودن همه مردم این مناطق نیست؛ اما نشان میدهد که فرهنگ ایرانی توانسته است فراتر از زبان مادری مردم، در نظام اداری، علمی و فکری سرزمینهای مختلف حضور داشته باشد. پس چرا نباید از این سرمایه برای امروز استفاده کنیم؟
چرا یک گردشگر تاجیک، ازبک، افغان، آذربایجانی، هندی یا حتی بوسنیایی، در برنامه گردشگری ایران فقط با فهرستی از بناهای تاریخی مواجه شود؟ چرا برای او مسیرهایی طراحی نکنیم که از فردوسی به خراسان، از سعدی و حافظ به شیراز، از مولانا به خراسان و پیوندهای او با جهان ایرانی، از معماری به شهرهای تاریخی و از ادبیات به کتابخانهها و نسخههای خطی برسد؟
چرا موزههای ما نتوانند روایت این جهان مشترک را برای مخاطبان پیرامونی بازگو کنند؟ ایران فرهنگی میتواند به جای آنکه صرفاً موضوع حسرت گذشته باشد، به سرمایهای برای ساختن آینده تبدیل شود.
البته اینجا یک خط قرمز مهم وجود دارد: ایران فرهنگی نباید به معنای ادعای سیاسی یا ارضی باشد. ارزش این مفهوم دقیقاً در آن است که میتواند بدون تغییر حتی یک خط از مرزهای سیاسی امروز، یک جهان فرهنگی مشترک را روایت کند. رشتیانی نیز به همین دلیل اصطلاح «ایران فرهنگی» را مناسبتر از «ایران بزرگ» میداند؛ زیرا «ایران بزرگ» ممکن است با ادعای توسعه سرزمینی اشتباه گرفته شود، در حالی که ایران فرهنگی بر میراث مشترک تأکید دارد.
این نگاه حتی میتواند اختلافهای امروز بر سر چهرههای فرهنگی را نیز از یک تهدید به فرصت تبدیل کند. مولانا را نمیتوان فقط در یک مرز سیاسی محصور کرد؛ او در بلخ زاده شد، در قونیه زیست و در همانجا به خاک سپرده شد. اگر افغانستان، ترکیه و ایران هر کدام بخشی از این میراث را برای خود مهم بدانند، راه درست، جنگیدن بر سر مالکیت یک شخصیت تاریخی نیست؛ راه درست، ساختن یک روایت مشترک و تبدیل این میراث مشترک به پلی میان ملتهاست.
ایران اگر بخواهد از ظرفیت فرهنگی خود در جهان امروز استفاده کند، باید از نگاه تدافعی بیرون بیاید. فرهنگ وقتی زنده است که بتواند دیگران را دعوت کند، نه اینکه فقط درباره گذشته خود سخن بگوید. ما به جای آنکه مدام ثابت کنیم فلان شاعر «ایرانی» است، میتوانیم کاری کنیم که مردم کشورهای مختلف برای دیدن سرزمین و فرهنگی که این شاعر از آن برخاسته، به ایران سفر کنند. این تفاوت کوچکی نیست.
در نگاه نخست، گردشگر یک مصرفکننده خدمات گردشگری است؛ هتل میگیرد، غذا میخورد، از بناها دیدن میکند و بازمیگردد. اما در نگاه ایران فرهنگی، گردشگر میتواند مخاطب یک روایت تمدنی باشد؛ روایتی که او را با یک زبان، یک ادبیات، یک معماری، یک حافظه تاریخی و مجموعهای از آیینها و اندیشهها پیوند میدهد.
در چنین شرایطی، حتی محدودیتهای فعلی گردشگری خارجی نیز میتواند ما را به بازنگری در بازارها و مخاطبان گردشگری وادار کند. شاید لازم باشد به جای آنکه فقط منتظر گردشگر دوردست باشیم، به سراغ مردمانی برویم که در همین پیرامون جغرافیایی، با بخشی از میراث فرهنگی ما پیوند تاریخی دارند. ایران فرهنگی، اگر درست فهم و درست روایت شود، یک خاطره تاریخی صرف نیست؛ یک ظرفیت اقتصادی، فرهنگی و گردشگری برای امروز است.
مرزهای سیاسی ایران در طول تاریخ تغییر کردهاند، اما فرهنگ را نمیتوان با خطکش مرزبندی کرد. شاید امروز وقت آن رسیده باشد که ایران را دوباره از همین نقطه ببینیم: نه بهعنوان سرزمینی که گذشتهاش در پشت مرزهای امروز محصور شده، بلکه بهعنوان یک مرکز تمدنی که میتواند از طریق فرهنگ، ادبیات، زبان و میراث مشترک، دوباره با پیرامون خود گفتوگو کند.
شاید مقصد بعدی گردشگری ایران، جایی باشد که پیش از این فقط در کتابهای تاریخ به دنبالش میگشتیم: ایران فرهنگی.
